چرا احساس بیچارگی میکنم؟!

چون دو هفته تمام رو بر باد دادم،

چون کلی برنامه ریزی کرده بودمُ هیچکدوم به عمل نرسید.

دلم میگیره....

سوزان ناپدید شدنم رو نفهمیدُ منم بروی خودم نیاوردم که میتینگ گروهیُ خیلی شیک پیچوندم.

کارینا چپ چپ نگام کردُ راس نگفت چرا تو بالکن قایم شدی.

حتی وقتی وسایلمو ول کردم به امان خدا و تو مرکز تحقیقات پیدام نشد کسی سوال پیچم نکرد.

مواخذه نشدم،

هیچوقت لازم نشد جواب پس بدم برای اتفاقای غیرعادی که یه جورایی وصل من میشد.

چی شد که فهمیدم جای پاشو محکم کرده؟!

وقتی با چشم گریون به سرپرست گروه گفتم میخوام برم خونه؟!

وقتی نامه استفامو تحویل الکس دادم؟!

وقتی به کٍنی گفتم یه چیزی بگو،سکوت کرد و من خندیدم؟!

کِی بود که روشنگری از موجودیت مصرُ لجبازش الهام بخشم شد؟!

وقتی جواب لبنا رو ندادم؟! نرفتم دنبال علی که بیا آشتی؟!

وقتی پشت ساختمون آجری ورزشگاه بی تاب بودم کسی صدام رو نشنوه؟!

یا وقتی بین جمعیت راهمو گم کرده بودم به خیابون های حصار کشیده و میخواستم برم خونه؟َ!

من فقط میخواستم برم خونه...

نه.

بعضی اتفاقا...بعضی لحظه ها، هرچقدرم ثانیه ای باشن یه جوری حک میشن پشت بینشت به تنفس و زیستن،

که با وایتکس هم نمیتونی تطهیرشون کنی.

ایده ش وقتی به ذهنم رسید که جلوی یه جمع پونزده نفری نصف کنفرانسمو نفس حبس کرده حرفامو نصفه نیمه به آب بستم.

احساس شکست بهم دست داد،

احساس مغلوب شدن.

فهمیدم مثه یه زخم،

جاش روی پوست ناخوشت،

تا ابد به سفیدی میزنه.

خدایا،

هپی اندینگ من کو؟!

منبع : .میس چنار.177. منبع : .میس چنار.177. منبع : .میس چنار.177.
برچسب ها : کرده